X
تبلیغات
رایتل

پنجره آبی... همیشه ولی تنها

در گستره ‌ادبیات وموضوعات مهمی دیگر

آبهای بی آبی

یکشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1388 01:34 ب.ظ نویسنده: هیبت الله نظرات: 1 نظر چاپ

جایم نمی دهد

نه زمین نه آسمان

نه کام نهنگی

حتی اگر یونسی شوم

*

خورشید می تابد

و عرابهءآهنینش

روی جادهء تاریک زمان                                  

پیروزی آبهای بی آبی را

                        شیپور می زند

من در قبیلهء کسوف

 مردی را دیده ام

که آیینهء شکستهء خون آلودش را

در آن سوی دیوار زمان پنهان کرده است                               

 و فکر می کند که  تمام شامپانزی های امریکا

در آیینهء کوچک او می خندند

وفکر می کند که آب تمام دریا های جهان

در کوزهء شکستهء پدر کلان او نمد پیچ شده است

  او وقتی در آیینه خودش را می بیند

 باغ وحش در جیب چپ اوست

و تمام هستی اش گم می شود در خندء یک شامپانزی

 

وقتی تاریخ می میرد

بقهء کوری نیز

 مانند قطره یی از قیر

در خیابانی که مردم با عصا از آن می گذرند

به فوتبال می چکد

 

بگذار مرد بخندد

تا انقراض نسل شامپانزی

زیست شناسی جانوری را

به دنبال حلقهء گمشدهء دیگری سرگردان نسازد

 

زمستان را پشت سر می گذارم

بی آن که بدانم بهار با کدام گل سرخ آغاز می شود

دیروز تمام هستی زمستان را

مردی که ریشش پریشان تر از اندیشهء من است

بر شانه های خورشید افگند

دعایش مستجاب شده بود

وبند قرغه قطره یی برای خندیدن نداشت

 

خاموشم مانند یک سنگ

وقتی که گلولهء دموکراسی

بر جبین  بلندش می نویسد

                              تروریست!

من به آسمان نفرین نمی فرستم

که کافر می شوم

به زمین نفرین نمی فرستم

که تمامیت ارضی امریکا درز بر می دارد

 

من مرز آزادی بیان را به رسمیت می شناسم!